دیگر شاد ترین نوای دل بی نوای من هم اشک را در چشمان رهگذران کوچه و بازار میهمان میکند ... و تو چه دیر آمدی ...
ن: نغمه

ن: نغمه

لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
دخترک قلم رو در دستانش مي گيره :
نقطه، سر خط .
.
.
.
راستی چي مي خواد بنويسه؟ خودش هم نمي دونه !
چشماش رو بر هم ميذاره تا شايد بتونه واژه ها رو يک جا جمع کنه و قصه اي از تموم غصه هاش رو به روي کاغذ بياره... اما انگار کلمات هم اون رو با غصه هاش تنها گذاشتن!
خوب که فکر مي کنه يادش مياد چند وقت پيش ... و شروع داستاني تکراري!
داستاني تکراري تر از اوني که حتي بخواد در قالب جملاتي از جنس کاغذ بيانش کنه!
همون قصه ي هميشگيه عشق و دوري و ...
با ياد آوري اون عشق باز هم قطرات درشت اشک مهمون گونه هاش ميشن ... دلش براي خودش ميسوزه! ... براي تنهاييه خودش!
هميشه از خدا مي خواست که يه عشق واقعي بهش هديه بده . و خدا هم اين کار رو کرده بود. درسته که خيلي زود اون عشق رو از دلش جدا کرد. اما به جاي اون کلي خاطره براي دخترک به يادگار گذاشت!

حالا فقط يه دفتر خاطرات از اون روزا باقي مونده. دفتر خاطراتي که با هر بار دلتنگيه دخترک يکي از صفحات سفيدش سياه ميشه!
يه دفتر خاطره با يه دنيا دلتنگي که اون رو تبديل به يک کلبه ي متروک کرده ... کلبه اي که تنها پناه دخترک به هنگام گريه هاي بي صداي اونه ... کلبه اي که هر کس با ديدنش مي تونه اوج ويرانيه دل دخترک رو درک کنه! ... کلبه اي از جنس اشک ... کلبه اي ... آه
ن: نغمه
لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
گاهي که دلم براي خودم تنگ مي شود
به سراغ عکسهايت مي روم
و با نگاه به چهره ي خاموشت
مرگ دلتنگي هايم را به جشن مي نشينم
حتي ديگر به خاطر سکوت بيمناک عکسهايت
تنم به لرزه در نمي آيد
آنگاه است که قبل از هر چيز
در دريايي از جنس خاطره غرق مي شوم
آه ... خاطرات ...
حالا ديگر دور از تو
و بي حضور تو
خاطراتت تنها همدم تنهايي های من اند
ن : نغمه
لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
اكنون روز هاست كه از آخرين بوسه ي تو
بر گونه ي تب دار شعر هاي من مي گذرد
آه ... كه چه مي دانند
از لذت بوسه هاي غزلگونه ي تو ؟
و تو هنوز در سفري
سفري بي من و لبريز از خاطرات من
اما ...
اما تهي از عشق من

و هنوز مي خواهي برسي
نمي دانم ...
شايد به گلي سرخ
كه زيباييه ياقوت گونه اش را
از شرمي زيبا بر گونه ي دختركي مغرور
به وام گرفته است
شرمي مخلوق از نگاه هاي دزدانه ي پسري جسور!!
و يا به دريايي مواج
- حتي مواج تر از قلبي پريشان -
كه به هنگام تلالوء الماس هاي خورشيد در قطرات نقره فام خود
دل هاي عاشقانش را از هوس هم آغوشي با آن امواج گستاخ
لبريز ميكند...
نمي دانم ...
اما اشتياق خيره كننده اي را
- براي رسيدن -
در نگاه پر حياي حرف هايت مي بينم!
لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
نفس نفس زنان به زمين نگاه كردم ... سايه ام ... سايه ام داشت خودش را ميكشت ... بهتر از اين نمي شد! خيلي وقت بود ازش خسته شده بودم
با چشماني كه از خوشحالي برق ميزد به قاصدك نگاه كردم. او با نگاهي ملتمس از من مي خواست جلويش را بگيرم. چند قدم عقب رفتم، سرم را تكان دادم و گفتم نه ! هرگز!
با ديدن نگاه اشكبار قاصدك گوشهايم را گرفتم تا صداي نگاه ملتمسش را نشنوم. به سايه ام خيره شده بودم و منتظر بودم تا هر چه زودتر كار را تمام كند...
هنوز سايه ام بر زمين نيفتاده بود كه چشمانم سياهي رفت. دنيا دور سرم مي چرخيد... احساس مرگ ميكردم! درسته... پاك فراموش كرده بودم كه سايه ها صاحبانشان را نيز با خود مي كشند... باورم نميشد! من به همين سادگي مردم! مثل بقيه ي آدمها!
ن: نغمه
لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
هوا هواي رفتن بود!
اما چشمان قاصدك هر لحظه آهنگ ماندن را زمزمه ميكرد
نگاه باراني اش امواجي از نور را بر حادثه ي عشق حك كرده بود
حادثه اي ناگهاني كه جايگاهش تنها پشت ابر
و حاصلش ، نوشته هايي شتاب زده و پنهاني است
گويا زمان از آن لحظه ي پر شرم تا به امروز هزاران سال پيرتر شده بود
دستان قاصدك هنوز هم در دستان باد جايگاهي ويژه داشت
اما پس دستان او چه؟
قاصدك در جدالي دشوار قصد داشت دستان پرسخاوت باد را براي هميشه فراموش كند
و به جاي آن دستانش را هم اندازه ي دستان او كند
دستي كه اگرچه زميني بود اما در نگاه قاصدك، آسماني تر از "دستان هزاران ابر بازيگوش در اعماق آسمان" مينمود
و اگرچه خالي ولي مملو از نوري پربها
و اگرچه سرد اما گرم از عشقي جاودان
قاصدك نگاه ملتمسش را به آسمان دوخت
نميدانست چگونه به باد مهربان بگويد كه براي هميشه او را فرموش كند
شرمي عجيب همه ي وجودش را فرا گرفت
نميتوانست
آري او هيچ گاه نمي توانست اين راز را در گوش باد نجوا كند
تصميمش را گرفت
او بايد در شبي باراني دوستانش را ترك ميگفت و دست در دست او
در جاده ي پر پيچ و خم عشق قدم ميگذاشت
آن شب باراني كي فرا ميرسد؟ اين را هيچ كس نميداند!
ن:نغمه
لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|
باور كنيد تمام شهر را گشته ام ... نيست ... هيچ نشاني نيست . انگار واقعا گم شده ام!
تا ديروز در "روزنه ي پيدا شدنم" ، كورسویي از اميد وجود داشت اما امروز... امروز ديگر همان نور اندك نيز ديده نمي شود . همه جا تاريك شده ... حتي تاريك تر از يك انسان !
تصميمم را گرفتم. بله تنها راهش همين است ... بايد سايه ام را نماينده ي خود كنم. هر چه باشد او عمري است كه با دنياي تاريكي سر و كار دارد ! ... بله ... بايد همين امروز به سراغش بروم ... خدا كند رويم را زمين نياندازد!
ن: نغمه

لينک
  به قلم : خالق متروك ترين كلبه ي دل ، نغمه
|